تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

عشق داغ

دختری در دل دریا

روزی ما یک سفر طولانی را در سواحل دریای خلیج فارس می گذراندیم دراین سفر زیبا یک دختر خشکلی را دیدم ودل را به دست او دادم و رفتم کنار او گفتم دوست من می شوی گفت باشه اما قول بده مرا در راه نگذاری بعد ما با انها که همسایه بودیم باهم به سوی تبریز حرکت کردیم بعد در راه او به من زنگ زد گفت ما از عقب ماشین شما می اییم مرا نگاه کن من هم نگاه کردم اما بابای او یک دفعه از ما سبقت گرفت بعد از جلو با یک ماشین بزرگ تصادف کرد ودر راه ماشین ان ها افتاد کنار دریا و دختر دست خود را تکان می داد می گفت مرا تنها نگذار وبعد بردیم بیمارستان مادرو بابای او مرد و خود هم توانست در این دنیا بماندودیگر باهم دوست شدیم ویک دیگر را دیگر تنها نگذاشتیمhello
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 15:43  توسط یاشار  | 

عاشقانه بخندید

روزی یک جوان عاشق می شه چون اول عاشقی بود دختره را می بینه بایک جوان دیگری می بیند

اما باز میگه عشق زیبا و صاف

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 21:41  توسط یاشار  | 

دوست بی وفا

روزی از روز ها من با یک دختر دوست شدم  همه چیزم را به پایش ریختم اما او مرا تنها گذاشت رفت  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 19:14  توسط یاشار  |